تبليغاتX
ناظر کبیر
نقد کتاب ، آن چه خواندم و لذت بردم
 خرمگس

شاید خیلی از کتاب خوان ها حداقل اسم این کتاب را شنیده باشند. خرمگس بی تردید یکی از مشهور ترین رمان های سیاسی دنیاست که درباره ی زندگی یک شخصیت انقلابی و حالات و احوال درونی او نوشته شده است اما آن چه من از این کتاب گرفتم نکته ی جالبی بود که تا به امروز در هیچ کدام از کتاب هایی که مردم را به ادامه ی مبارزه تشجیع می کردند نبود. اما پیش از آن که به برداشت شخصی خودم از این کتاب بپردازم و بخواهم  توضیح بدهم که چه چیزی در این کتاب متفاوت با آن چیزی است که من انتظار داشتم ، می خواهم کمی درباره ی این کتاب و خالق آن صحبت کنم.

اتل لیلیان وینیچ ( که البته این نام خانوادگی همسر اوست و نام خانوادگی خود او بول می باشد) نویسنده ای انگلیسی تبار است که با ازدواج با یک فرد مبارز سیاسی تبعیدی مسیر زندگی خود را با کتاب خرمگس همسان کرد. او چندان در نویسندگی مشهور نیست و بسیاری از دیگر کتاب های او هم به نوعی به خرمگس مربوط می شوند و در واقع دنباله ای بر داستان خرمگس هستند. اما خرمگس او بی تردید از سوی بسیاری به عنوان مشهور ترین کتاب انقلابی جهان تلقی می شود.

اما ویژگی این کتاب چیست که به نسبت سایر کتاب هایی که دیگران را به مبارزه ترغیب می کنند اثری شاخص تلقی می شود؟ در واقع نکته ی اصلی را می توان با یک مقایسه ی ساده بین خرمگس و آثار منتسب به جنبش ادبی رئالیسم سوسیالیستی دریافت. آثار این مکتب که عمده ی آن ها در زمان حکومت استالین در شوروی و به دستور او چاپ شدند، بیش تر رئالیسم از نوع حقایقی بودند که حکومت شوروی مایل به شنیدن آن ها بود. کتاب هایی مانند مادر اثر ماکسیم گورکی ، که با وجود این که برای گورکی احترام بسیاری قائل هستم و می دانم نویسنده ای توانا بود و با وجود این که معتقدم او چه در چگونه زیستن و چه در چگونه مردن ، قربانی رهبری کشور شوراها شد، در واقع به شکلی کاملا واضح سعی می کند به نفع حزب کمونیست بیانیه صادر کند و با حذف وجهه ی خاص مادری ، وجهه ی جدیدی از مادر به عنوان زنی که از پس رنج و ستم هایی که بر او تحمیل شده اکنون آگاه و آزاد برای بازگرفتن حقوق هم مرامان خود اکنون در نقش مادری برای آن ها ظهور می کند ، بسازد. در واقع گورکی می کوشد این برداشت را در ما ایجاد کند که "مادر" در بافت سیاسی خود و در زمانی که می کوشد برای خلق خود مثمر ثمر باشد شخصیتی ارزشمند و پرستیدنی است. این اثر را از این جهت مثال آوردم که به نظر من باقی آثاری که در این مکتب به وجود آمدند به حدی مبتذل و خالی از ارزش های ادبی هستند که هر انسان بی نظری فورا احساس می کند که شعاری را دارند به زور به خورد او می دهند. این کتاب ها در واقع نه یک اثر ادبی ، که بیانیه ای سیاسی اند که نباید چندان در دنیای ادبیات جدی گرفته شوند.

اما خرمگس روابط عاطفی را از هر دو بعد نگاه می کند. یکی رابطه ی میان آرتور و جما ، که ابتدا به گونه ای دوستانه و شاید برادرانه بود، بعد با گریختن آرتور و بازگشت او ، این بار رابطه ای نو از سر گرفته می شود. این قالبی است که بارها پس از خرمگس امتحان شده و اکنون به شکل یک کلیشه ی رایج توسط بسیاری از نویسندگان و فیلم نامه نویسان مورد استفاده قرار می گیرد. عشقی که گاهی به شکل بیزاری و نفرت تلقی شده  و یا وانمود می شود اما همواره وجود داشته و به گونه ای ناخودآگاه در جای جای این داستان دیده می شود.  اما مهم ترین و برجسته ترین وجه داستان خرمگس تحلیل روابط آرتور با کاردینال است. این رابطه دیگر چندان ساده و پیش پا افتاده نیست. ابتدا با عشقی عمیق و ایمانی مرید و مراد گونه رو به رو هستیم. بتی که در دل آرتور در حد مسیح پرستیدنی است تا روزی که یک ضربه به ناگاه همه چیز آرتور را خرد می کند و در هم می شکند. تمام اعتقادات مذهبی او و از همه مهم تر کسی که خداگونه می پرستید ناگهان در چشم او پست ترین چیز های ممکن به نظر می آیند. اما تغییر این مسیر با رنج های مسیح گونه ای که بر قهرمان می گذرد به او گونه ای تازه از عشق ورزیدن را می آموزد. گونه ای که در تمام کتاب های انقلابی دیده می شود؛ یعنی عشق ورزیدن از راه نفرت نسبت به دشمن! در این راه اسلحه قهرمان ما قلم اوست ، اما او مرد عمل هم بوده و هست و سال ها در هر گوشه ای از این دنیا برای آن چه اینک آرمان اوست مبارزه می کند. اما جنس نفرت او نسبت به کاردینال آن چه من گفتم نیست. آرتور همیشه حسرت روزهایی را دارد که کاردینال همان پدر مهربان دوست داشتنی اوست. کاردینال هم در این داستان به راستی چهره ای نیک سرشت دارد ، اگرچه او بر سر ایمان خود و فرزند و جگرگوشه ی خود در تردید و تضاد است و این تضاد چیزی است که سرانجام او را به مرز نیستی می برد. در واقع رابطه ی آرتور و کاردینال ترکیبی است از عشق پدر و فرزند گونه بی آلایش و دلیل سیاسی و اجتماعی ، که ایمان پدر و آرمان پسر در این میان بر آن سایه می اندازند. هر دو نمی توانند از آرمان خود دل بکنند و همین سبب فنای این دو می شود و وجه تراژیک ماجرا را رغم می زند. گرچه نویسنده حق را به قهرمان داستان خود می دهد و می بینیم که کاردینال نیز به این نتیجه می رسد، اما دلیلی ندارد خواننده هم در این باره با او هم عقیده باشد. در واقع امتیاز ویژه ای که خرمگس نسبت به سایر کتاب های انقلابی دارد در تصویری است که از شخصیت قهرمان خود به ما نشان می دهد. قهرمانی که وجه انسانی اش بیش از چهره ی اسطوره گونه و خارق العاده ی او به چشم می آید. در واقع در بسیاری از کتاب های انقلابی ما با چهره ای هم جنس زورو مواجه هستیم که به یاری هوش سرشارش پادشاه ظالم را به ستوه آورده و کسی نمی تواند او را شکست دهد. آن گونه تیپ سازی در واقع محصول آرمان های سرکوب شده یک قوم تحت ستم است که همواره در اسطوره های خود به دنبال منجی می گردند تا تمام درد های آن ها را تسکین دهد. این گونه اسطوره سازی که قدمت بسیاری دارد با ظهور کمونیسم و ادبیات ویژه ی آن گونه ای تازه به خود گرفت. در واقع این جا ناجی مردم و قهرمان آن ها، نه یک انسان که یک آرمان است که وقتی این شعار و آرمان همه گیر شود سقوط کاخ ستم گران و شکست آن ها دیده می شود و انسان ها تا زمانی که در آرمان خود ذوب نشده اند به هیچ انگاشته و می شوند و در واقع ارزش شخصیت ها در داستان به نسبت دوری و نزدیکی آن ها از آرمان مقدس است . در واقع خرمگس نوگرایی بزرگی در این زمینه است که می کوشد با نشان دادن وجه انسانی خرمگس به ما نشان دهد که او هم انسانی است با خشم و کینه هایی کاملا شخصی و بشری ، او آمیزه ای است از رنج ، کینه و محبت! خرمگس نه یک فرشته است و نه یک قهرمان ، بلکه انسانی است که به هر حال گاهی دستخوش ضعف های بشری هم می شود ، اگر چه در بیش تر نقاط داستان چهره ای محکم و با صلابت از او می بینیم.

خرمگس در زمان حکومت پهلوی ممنوع الانتشار بود و در واقع بسیاری از پدران ما ، آن ها که در گرماگرم مبارزات سیاسی حضور داشتند تحت تاثیر این کتاب قرار گرفتند. خرمگس را من اولین بار وقتی کودک بودم در انباری خانه مان در میان کتاب های دانشکده ی پدرم پیدا کردم و خواندم و می دانم چگونه این کتاب در ساختمان فکری جوانان آن نسل تاثیر گذار بود. خواندن این کتاب از این طریق به ما کمک می کند بفهمیم نسل پیش از ما ، پدران ما چگونه تصمیم می گرفت و چه عواملی بر او موثر بود. سوای این مساله این کتاب به لحاظ ادبی اثری قابل توجه و قوی محسوب می شود که من خواندنش را به شما توصیه می کنم.

 

دانلود کتاب

|+| نوشته شده توسط شاهین نصیری در ششم اسفند 1387  |
 بعد از یک سال

نمی دانم چرا ، اما هرچه دوری من از این بلاگ بیش تر می شود علاقه ام به آن هم زیاد تر می شود. این بار بعد از یک سال تعطیلی بلاگ را می خواهم دوباره راه بیندازم. من تفاوتی نکرده ام. در این یک سال فقط چند موضوع تازه را تجربه کرده ام. این که گاهی هم می شود درس خواند! گاهی هم می شود به دیگران توجه کرد و جزییاتی را دید که قبلا ندیده ای! اما از یک چیز مطمئنم : این وبلاگ دیگر بلا تکلیف نخواهد ماند. یا تا مدت های طولانی و به طور منظم ادامه اش می دهم و یا برای همیشه آن را از بین می برم.

احتمالا خواننده های این بلاگ دیگر خواننده های قدیمی آن نخواهند بود. به جز یک نفر که همیشه دوست من بوده و هست و خواهد بود ، گرچه آن قدر بد شده ام که او را هم یک سال است ندیده ام. به معنای واقعی کلمه آدم مزخرفی شده ام! از همه ی آن چیزهایی که دوست داشتم و دوستم داشتند بریده ام. نمی دانم چرا این بلا به سرم آمد ولی امیدوارم از این به بعد دیگر این طور نباشم. برای آن ها که از امروز و برای اولین بار به این وبلاگ می آیند بهتر است بعضی چیزها را دوباره بگویم:

1-  نویسنده ی این وبلاگ هیچ گونه سابقه یا تحصیلات ادبی ندارد و اصولا نظرات او از ارزش خاصی برخوردار نیست! این جمله نه از سر فروتنی است و نه به قصد شوخی! حقیقت همین است که نویسنده می خواهد با معرفی و بررسی آن چه خوانده و نشان دادن تاثیر آن بر زندگی اش شاید راه بهتری در زندگی به شما نشان بدهد. این راه من است، اگر فکر می کنید راه خوبی است خوش حال می شوم شما را در مسیر ملاقات کنم.

2-  زمانی من شیفته ی تاریخ ایران باستان بودم. بلاگ قبلی من مروری داشت بر تاریخ ایران پیش از اسلام و آن چه در آن نوشته می شد با استناد به چند نوشته ی معتبر از تاریخ شناسان و باستان پژوهان ایران نوشته می شد. این ماجرا تا روزی که در اینترنت بازی ناصر پورپیرار و فرقه اش شروع شود ادامه داشت. با چنان جدیتی علیه او می نوشتم که فکر می کردم انگار مسئولیتی الهی بر دوش من گذاشته اند که او را رسوا کنم. امروز اما فکر می کنم بازی مسخره ای مثل پورپیرار فقط تلف کردن وقت و بها دادن به مردی است که نمی داند چه طور می تواند خود را مطرح کند! از این همه بیهوده کاری حوصله ام سر رفت و آن بلاگ را به خاک سپردم. حالا می توانید بقایای مخروبه ی آن بلاگ را این جا ببینید.

3-  چرا در مورد کتاب های داستانی می نویسم؟ این را هم بار ها در این بلاگ توضیح داده ام اما چون می خواهم دوباره از نو شروع کنم می خواهم دلیل و هدفم کاملا مشخص باشد. داستان به شما زندگی جدیدی را نشان می دهد. از حرف زدن ساده و بدون زیبایی های ادبی خوشم نمی آید. از کتاب های علمی گذشته ، کتاب های سیاسی همه شان مشتی بیانیه ی به درد نخور هستند که سعی می کنند به زور آن چه خودشان فکر می کنند را به تو بقبولانند. مسلما ادبیات داستانی هم در طول تاریخ بارها و بارها وسیله ای شده است که مشتی ایدئولوگ حرف های خودشان را در ذهن تو جا دهند اما حداقل این شیوه خیلی شریف تر و هوشمندانه تر است و اثر گذاری بیش تری دارد. این جا دیگر آدم باهوش می خواهد که بتواند تشخیص دهد کجا نویسنده قصد فریبت را دارد و کجا واقعا به حرفی که می زند ایمان دارد. من همیشه از بازی هایی که هوش مرا به چالش بکشد استقبال می کنم!!

4-  من هنوز هم فکر می کنم مهم ترین اتفاقات زندگی من در قصه هایی که خوانده ام رخ داده اند! یک بار دوستی در همین وبلاگ به من هشدار داد که مبادا زندگی دن کیشوت واری داشته باشم! من بر عکس او زیاد هم نگران این موضوع نیستم! فکر می کنم توانسته باشم در زندگی واقعی ام مرز بین قصه و واقعیت را درک کنم.

5-  از هفته ی آینده به طور منظم چهارشنبه ها این وبلاگ به روز می شود. بحث اصلی این وبلاگ به کتاب خوانی و به خصوص ادبیات داستانی اختصاص پیدا می کند. از همه کسانی که کتاب خوبی برای معرفی دارند خواهش می کنم آن را به من معرفی کنند و یا اگر مطلبی درباره ی آن دارند باری من بفرستند تا به نام نویسنده ی آن مطلب درج شود. این وبلاگ تا به امروز چندان پر خواننده نبوده. این مطلب هم سه دلیل دارد. یکی تنبلی من در به روز کردن مداوم این بلاگ است. دیگری عدم تمایل من برای انجام کاری است که من آن را " هرز نظر" می نامم! نظر هایی مثل این: وبلاگ خوبی داری! قشنگ بود. به من هم سر بزن! نوشتن این مطالب که هیچ ربطی هم به پست اصلی ندارد باعث می شود طرف مقابل هم برای خواندن مطالب شما در وبلاگ وزین ! و پر محتوایتان که هفته ای یک بار قالب تهی می کند! (ببخشید! عوض می کند!) و پر از مطالب مهمی مثل خاطرات روزانه ی شما در راه برگشت از دبیرستان و یا طالع بینی این ماه و این روز است، بیایند. من البته ترجیح می دهم پای این خواننده های محترم هرگز به این وبلاگ متروکه باز نشود! دلیل سوم کم خواننده بودن این وبلاگ هم که فکر می کنم کاملا واضح است. در کشوری که کسی خود کتاب را نمی خواند قطعا درباره ی آن هم مایل به شنیدن حرفی نیست! وقتی نمی خواهی چیزی بخوانی یعنی نمی خواهی! و کسی هم نمی تواند تو را مجبور کند. به همین راحتی! به هر حال از این به بعد سعی می کنم در وبلاگ هایی که فکر می کنم ارزش مند هستند و به دردخور، نظر بگذارم و با مطالعه ی دقیق متن آن ها و احترام گذاشتن به وبلاگ شان کاری کنم آن ها هم با احترام بیش تر و با دقت مطالب مرا بخوانند.

برای هفته ی آینده چند کتاب را برای معرفی در نظر دارم که یکی از آن ها را معرفی خواهم کرد. اگر نظر خاصی و یا کتاب خاصی را برای معرفی در نظر دارید در بخش نظرها اعلام کنید. به امید آن که این بار یاد بگیرم وبلاگ نویس خوبی بشوم و این کار را هم ادامه بدهم.

|+| نوشته شده توسط شاهین نصیری در بیست و نهم بهمن 1387  |
 برای ما که فراموش کرده ایم همه ی کار هایمان واجب نیست!

قرار بود این بار از چخوف بنویسم. اما آن قدر فاصله بین مطالب افتاد و آن قدر غرق چیز های دیگر شدم که متاسفانه در این فاصله تمام مطالب جمع آوری شده ام از دست رفت. این زمان، زمان خوبی بود که فکر کنم و بدانم چه می خواهم. در این فاصله قرار بود در یک سایت هم با گروهی از دوستانم فعالیتی تازه را آغاز کنیم که متاسفانه آن هم به دلیل مشکلات مربوط به ثبت دامین تا به امروز به انجام نرسیده است. شاید آن سخن خواجه احمد حسن میمندی خطاب به بوسهل زوزنی وصف حال من باشد که به او گفت:" در همه ی کارها ناتمامی!"

این بار می خواهم کمی به خود مساله ی مطالعه نگاه کنم و این که چه کتابی را باید انتخاب کرد و چرا باید آن را خواند. به تحقیق می دانیم اکثر کسانی که دور و برمان می شناسم و می شناسیم به جز کتاب های درسی شان و آن هم در زمان امتحان، لای کتاب دیگری را باز نکرده اند. طبعا برای این عده نام نجیب محفوظ ، سالینجر، چخوف ، ویسنی یک ، کوندرا و... چندان جذابیتی ندارد تا به صرف نام نویسنده بخواهند کتابی را انتخاب کنند و به سراغ خواندن آن کتاب بروند. اما قبل از این که راجع به این مساله صحبت کنیم که چه کتابی برای خواندن مناسب است باید به اصل این مطلب برسیم که آیا واقعا خواندن کتاب این همه لازم است؟

من همیشه در این وبلاگ، هرگاه از کتاب صحبت کرده ام ، منظورم داستان و اهمیت خواندن داستان است. می دانیم امروزه با توجه به اینترنت کسی برای افزودن به اطلاعات خود به سراغ کتاب های علمی نمی رود مگر در مواردی خاص که جمع آوری حجم وسیعی از اطلاعات در اینترنت در یک موضوع خاص دشوار و زمان بر باشد. کتاب های سیاسی هم بیش تر شبیه به بولتن های حزبی اند و فکر نمی کنم اصولا خواندن آن ها دردی از کسی دوا کند! اما آیا با توجه به این که همه ی مردم از نداشتن وقت خالی می نالند و باید از اول صبح تا زمانی که جان دارند به دنبال نان بدوند و همیشه غم نان داشته باشند، چه کسی به صرافت این خواهد افتاد که کتاب به دست بگیرد و بخواهد بداند داستان دیگری را؟! برای بیشتر مردم ما مهم ترین داستان ، داستان زندگی خودشان است، آن هم در روزگاری که اتفاق تازه ای نمی افتد مگر آن که خبر شومی را به همراه داشته باشد.

طبیعی است که منظورم در این چند خط بیش تر مردان شاغل است. خانم های عزیز امیدوارم نرنجند اما با وجود کارهای بسیاری که آن ها در خانه تا آمدن همسر شان انجام می دهند بازهم اگر منصفانه نگاه کنیم آن ها وقت بیش تری برای رسیدن به این گونه مسایل دارند. می دانم خیلی از خانم ها با این حرف موافق نیستند اما همین خانم ها فرصت کافی برای تماس تلفنی با اقوام خود و شنیدن داستان زندگی تک تک آن ها دارند! به این هم خواهم رسید که چرا برای ما (اعم از مرد و زن) شنیدن داستان آن ها که می شناسیم شان جذاب تر از زندگی شخصیت های داستانی است. دانشجویان و دانش آموزان هم نمی توانند گلایه ی نداشتن وقت را داشته باشند. وقتی که می بینیم در طول ترم همه به کارهایی می رسند و برایش برنامه ریزی می کنند که مطالعه یک دهم آن هم زمان بر نیست، وقتی این همه پروفایل 360 می بینیم که هر روز زیاد تر هم می شوند و وبلاگ هایی که کارشان خاطره نویسی و کپی کردن نوشته های دیگران و گاهی هم دوست یابی! است و وقتی این همه پسر جوان را می بینیم که در حال چرخیدن با ماشین، با دیدن هر دختری ترافیکی به وجود می آورند که نه تنها وقت خودشان، که دیگران را هم بیهوده می کشد، نمی توانیم بگوییم وقت نداریم!

سوال های اصلی این ها هستند: چرا خواندن برای ما اهمیت ندارد؟ چرا نمی توانیم زمان کافی برایش ایجاد کنیم؟ و قسمت دردناک ماجرا: چرا بیش ترین فروش کتاب ها در بازار کتاب، سوای کتاب های درسی مربوط به کتاب های زرد است؟

شاید برای سوال های اول و دوم جواب حاضر و آماده ای داشته باشیم. گفتم که بیش تر ما غم نان داریم. در کشوری که هیچ کدام از ما نمی دانیم قرار است بعد از تمام شدن درس مان چه کاره شویم و نمی دانیم آیا می توانیم در رابطه با آن چه خوانده ایم و می دانیم کاری پیدا کنیم، چه فایده ای دارد که بخواهیم کتاب داستان بخوانیم؟! ما نمی خواهیم برای مطالعه زمان ایجاد کنیم چرا که کتاب رسانه ی جذابی نیست. در قیاس با تلویزیون، کامپیوتر، موبایل ، iPod و هزار تکنولوژی تازه به بازار آمده ی دیگر، کسی حاضر نیست وقتش را صرف نگاه کردن به کاغذ ها و کلمات کند. به خصوص این که به لحاظ اقتصادی هم خریدن کتاب گاه از بسیاری از این سرگرمی ها گران تر در می آید. کتاب های درسی را هم گاهی از سر اجبار می خریم. کتاب هایی که تنها در شب امتحان خوانده می شوند. در بهترین حالت آن که می دانیم تنها مختص درس خوان های مدرسه و دانشگاه است، کتاب های درسی را در تمام طول ترم کلمه به کلمه می خوانیم، اما بازهم حاضر نیستیم وقتی را صرف داستان خواندن کنیم. اما خواندن کتاب های زرد هم به همان دلیلی است که ما دوست داریم وقت مان را صرف شنیدن قصه ی زندگی آشنایان مان کنیم. این که فلانی عاشق کدام دختر شد و چرا پدر دختر مخالف بود و چه شد که به هم رسیدند و چرا از هم جدا شدند و... طبیعی است که وقتی ما احساس امنیت شغلی نمی کنیم و بین این همه گرفتاری و مشغله ی فکری گیج و سردرگم هستیم، ترجیح می دهیم برای فرار از آن پناه ببریم به چیزهایی که برای مغزمان خوراک آماده باشند و احتیاج به تجزیه و تحلیل پیچیده نداشته باشد. داستان هایی که با ابتذالی وحشتناک در سطحی ترین شکل ممکن نوشته می شوند و اصلا نیاز نیست برای خواندنش به مغزمان فشار بیاوریم. شخصیت ها با ساده ترین روش ممکن پرداخت می شوند و گاهی با اولین جمله به راحتی می فهمی شخصیت داستان قرار است چه گونه رفتار کند. این کلیشه ای است که بارها امتحان خود را پس داده و اگر هزار بار هم در یک موقعیت قرار گیرد امکان ندارد سر سوزنی از آن چه تو فکر می کنی تخطی کند! چه چیز بهتر از این ، که به ذائقه مان هم جور است و از سرنوشت تلخ قهرمان در آن خبری نیست و به ما نوید می دهد که زندگی ما هم مثل زندگی قهرمان داستان شیرین می شود و بر مشکلات غلبه می کنیم! یک بار من در همین وبلاگ گفته بودم که من چندان هم با ابتذال مخالف نیستم چون همه ی ما در خلوت خودمان ابتذال را دوست داریم و گاهی هم ترجیح می دهیم به جای بتهوون و باخ ، عباس قادری گوش کنیم!! و خوش حال هم می شویم و این به ذات خود چیز بدی نیست اما نه تا آن حد که از واقعیت زندگی ببریم بلکه فقط برای آن که در این گرداب غرق نشویم و بیش از حد در فکر سختی های زندگی نباشیم. ابتذال راه فرار نیست ، بلکه پناهگاهی است موقتی برای نفس تازه کردن و آن قدر پوشالی است که نمی توان برای همیشه به آن اطمینان کرد.

وقتی شروع به نوشتن این متن کردم فکر نمی کردم این همه حرف بزنم! حالا می بینم 3 صفحه تایپ کرده ام و هنوز حرف برای گفتن دارم. اما برای این که می دانم همین مقدار را هم بسیاری تا به انتها نمی خوانند و احتمالا این جملات آخر را هیچ کس نمی خواند پس برای این "هیچ کس"! می نویسم که ادامه ی حرف هایم را تا چند روز دیگر در این وبلاگ می نویسم تا شاید تا آن زمان سوالاتی که کرده بودم با جواب چند خواننده همراه باشد و بتوانیم نتیجه ای عاقلانه تر و بهتر از این مطالب بگیریم.

|+| نوشته شده توسط شاهین نصیری در یکم مرداد 1387  |
 داستان خرس های پاندا...

یک بار دیگر ناظر کبیر بعد از یک غیبت کبری برگشت !البته خوب می دانم این وبلاگ دو نفر خواننده دارد که هر دو هم چندان نگران غیبت های راقم این سطور نیستند. به هر حال این بار به خاطر زمان امتحانات و ترس من از افتادن های مجدد و سایر دردسر ها این همه "این مثنوی تاخیر شد". اما اصل ماجرا...

 

ماتئی ویسنی یک احتمالا همان قدر که برای اهالی تئاتر چهره ای شناخته شده است احتمالا برای عموم کتاب خوان های معمولی نباید چندان سرشناس باشد. نمایش نامه ی" داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" کارفوق العاده ای بود که تا انتها نتوانستم آن رایک لحظه زمین بگذارم. در این نوشته کمی می خواهم راجع به فضای کار و ویژگی های آن صحبت کنم.

 

داستان با یک موقعیت عجیب و غیر منتظره برای نقش اول مرد آغاز می شود. سنت شکن بودن و غیرخطی عمل کردن ازهمان ابتدا به گونه ای جالب در فضای کار دیده می شود.اثر تمامی شاخصه های یک کار حرفه ای و تحسین برانگیز پست مدرن را داراست. استدلال ها و دیالوگ هایی که به صمیمی تر شدن و باور پذیری بیش تر فضا کمک میکنند در عین این که به نظرعجیب و گنگ بیایند :" قبول نیست،آخه من برات آراگون خوندم ، روی پیراهنت بالا آوردم!" به همین راحتی! بهترین تصویر های عاشقانه را می شود در خلال این دیالوگ ها  دید. جالب تر این که بسیاری از این تصویر ها و برداشت های عاشقانه را می توان با نمونه هایی از ادبیات عرفانی ایران نیز مقایسه کرد. تصویری که ما در ادبیات خود از کمال عشق داریم (به عنوان مثال منطق الطیر عطار) و مراحل عشق و در آخر فنای در معشوق. همین طور در فلسفه ی بودا و مساله ی ممزوج شدن در نیروانا. البته من قائلبه تفکیک بین عشق درادبیات شرق و غرب نیستم و نمی خواهم محدوده ی عشق را هم مثل همه ی ماهیت قرن بیستم بلوک بندی کنم، فقط مساله شباهاتی است که می تواند با دو نگاه مختلف و دو دیدگاه یکی کلاسیک و دیگری ساختار شکن و مدرن وجود داشته باشد.

 

یک مساله در اینجا باقی می ماند که همیشه می خواستم جایی در این وبلاگ راجع به آن حرف بزنم. من در جلسات خوانش شعر وقتی حضور داشتم بارها خودم و یا دوستانم در مورد یک شعر خاص براین عقیده بودیم که این شعر به رغم زبان مدرنش مولفه های یک اثر مدرن را ندارد و به نوعی بدون ساختار و پادرهواست.می خواستم به این بهانه که درباره ی یک نمایش نامه ی مدرن صحبت می کنیم کمی در رابطه با این که چه زمان اثری را مدرن تلقی می کنیم و چه زمان آن را فقط یک ادای روشن فکر مآبانه در نظر می گیریم صحبت کنم. آقای موسوی در وبلاگ خود به طور کاملا تخصصی درباره ی شعر مدرن و به خصوص غزل های مدرن صحبت کرده است. اما به طور ساده و روشن می خواستم این نکته را در نظر داشته باشید که هر اثر ادبی در هرگونه ی ادبی که باشد می بایست به اصولی وفادار باشد. مثلا شرط شعر شاعرانه بودن آن است که می تواند به کمک صورخیال ، ارایه هایی چون حسن تعلیل و غیره نمود داشته باشد. در این جا می گویم که شرط خلق یک اثر ادبی یا هنری هر چه می خواهد باشد، داشتن سرچشمه ی فکری است. در درجه ی بعد نوع نگاه اثر به آن پدیده ی خاص شناسنامه ی اثر را تکمیل می کند. نوع نگاه است که ماتئی ویسنی یک را از عطار در مقوله ی عشق جدا می کند. به لحاظ معرفتی هر دو در پایان طلب ذوب در معشوق را دارند اما نگاه ماتئی ویسنی یک نگاهی مدرن است با مقتضیات آن و حالات و دگرگونی های درونی شخصیت اول داستان و نوع پرداختن به درونیات او در زمان عطار مرسوم نبوده است و عطار این گونه شخصیت را تحلیل نمی کند. فرایند مدرنیزه شدن در ادبیات چیزی مرسوم و طبیعی است.الزاما نه خوب است و نه بد فقط یک جریان غالب فرهنگی است که کم کم در اکثریت غالب آثاریک نسل نسبت به نسل پیشین نمودار می شود. گاهی آثاری که داعیه ی مدرن بودن دارند فقط با به کار بردن کلمات امروزی می خواهند ضعف فکری کار خود را جبران کنند. اثر ممکن است آیینه ی تفکر سیاسی خالق آن نباشد ولی جبرا بایستی آیینه ی تفکر فلسفی نویسنده باشد.

 

در این نمایشنامه می بینیم چه طور نویسنده از آن جا که با پشتوانه ی فکری محکمی (خواه به نظر ما درست آید و خواه غلط) داستان را به پیش می برد، دنیای مطابق خواسته ی خود را می سازد و ما به دیدن آن می برد . دنیایی که نماد های آن در خصوص عشق و ادراک و هستی هیچ کدام با آن چه دیده ایم و می شناسیم سازگار نیست. او به آن چه می نویسد باور دارد و شالوده ی دنیای او بر پایه ی باور و اندیشه ی اوست و نه صرفا یک ژست روشن فکرانه. او به خاطر آگاهی هایش دست به ساختار شکنی می زند.شاید واقعا ساختار شکنی لفظی ناکارآمد باشد.او چیزی را خراب نکرده است، فقط ساختار مطلوب خودش را جایگزین ساختار پیشین کرده است.در دنیایی که خود او پروردگار آن است فکر می کنم این حق را داشته باشد. آن چه ما درباره ی آن قضاوت می کنیم فقط میزان موفقیت او در قابل باور ساختن این دنیای تازه است، نه این که لزوما اعتقاداتش را به خواننده تحمیل کند و بخواهد بیانیه ی سیاسی صادر کند. گمان می کنم او شریف تر از این حرف ها باشد.

 

به احترام ماتئی ویسنی یک از جا بر می خیزم! مردی که در دنیای او یک "آاااااااا" به اندازه ی تمام واژگان دنیا معنا و مفهوم دارد!

 

نوشتار آینده :چخوف

|+| نوشته شده توسط شاهین نصیری در هفدهم بهمن 1386  |
 چه کرده ام،چه می کنم،چه خواهم کرد

حقیقت ماجرا این است که وبلاگ نویسی هیچ وقت برای من دغدغه ی جدی نبوده. هر وقت حس می کردم چیزهایی هست که باید بگویم شروع می کردم به نوشتن. مدتی فکر می کردم باید تاریخ ایران را شناخت. اول از تاریخ ایران باستان شروع کردم، در قالب چند وبلاگ که مطالب آن در زمینه های فلسفه ، تاریخ ، شعر ، و چیزهای دیگر به صورت گروهی نوشته می شد و من بخش تاریخی آن را به عهده داشتم. فکر می کردم مهم است دیگران بدانند ما چه بودیم و اکنون به کجا می رویم. بعد که پورپیرار بازی ها شروع شد دیدم همه ی این دعوا ها چه قدر چرند است. یک نفر بدون هیچ دلیلی همه چیز را نفی می کند و تو عصبانی می شوی و او فحشت می دهد و بعد هم می گوید تو متعصبی و تو عصبانی تر می شوی و ... این مسخره بازی میدانی نبود که من بخواهم در آن بمانم. خواستم تا یک بلاگ مستقل داشته باشم. جایی که در آن از آن چه خودم می خواهم بنویسم. سیاسی بازی های مرا آن ها که این وبلاگ را می خوانند ، خوب می شناسند و می دانند من چه طور می اندیشم.

 

یک بار در همان پست های سیاسی وبلاگم گفته بودم که خانه ی ما تقریبا نزدیک کوی دانشگاه است. خیلی از بچه های دانشگاه تهران را می شناسم و با برخی از آن ها دوست هستم. خیلی سخت است دانشجوی دانشگاه تهران باشی و سیاسی نباشی. بالاخره یا این وری هستی یا آن وری. مثل سال های اول انقلاب که دانشجوها یا چپی بودند یا حزب اللهی. طبعا اگر ده دقیقه در این فضا نفس می کشیدی یا چه گوارا می شدی یا خلخالی! فضای انقلاب تعادل سرش نمی شد. حالا هم همین طوراست. به هر ترتیب من هم با علایق سیاسی بزرگ شدم. در کشوری که 70 میلیون کارشناس همه فن حریف دارد و همه ی مردمش در هر مورد از فوتبال گرفته تا سیاست و اقتصاد و موسیقی و شماره کفش رییس جمهور و مدل موی میلان کوندرا صاحب نظر هستند و هیچ کدام هم حرف دیگری را قبول ندارند! من هم فکر کردم باید خیلی حرف ها را بزنم. دنیای مجازی به تو اعتماد به نفس کاذبی می دهد. یک جورهایی خیالت راحت است که کسی دستش به تو نمی رسد و می توانی هر حرفی را با خیال راحت بزنی.

 

تا مدتی احساس خوبی می کردم. هرچیزی در این سال ها ته دلم مانده بود را ریختم بیرون به امید این که یک جفت گوش مفت پیدا کنم! البته بی خواننده بودن وبلاگ من بیش تر بر می گردد به بی حوصلگی من که یا حال ندارم و یا وقت ندارم که برایش تبلیغ کنم و برای دیگران کامنت های توهین آمیزی به این مضمون بگذارم:"خیلی قشنگ بود. به روزم. به وبلاگ من هم سر بزن!" و این طوری در عرض یک ساعت به سی وبلاگ سر بزنم و به همه شان هم لینک بدهم که آن ها هم در رودربایستی اقدامات متقابل! را انجام داده و به تلافی آن کامنت من ، کار مشابهی را در وبلاگ من انجام بدهند. این طوری اسمش می شود وبلاگ بازی! یک چیزی شبیه خاله بازی است و کلی هم به آدم خوش می گذرد! اما من همیشه این کارها را تحقیر کرده ام ، و از طرفی هم به قول عمران صلاحی " دل گشادی! ها" نمی گذاشت به طور مرتب به دوستانم سربزنم. از صحبت مان دور نشویم. دیدم این حرف ها را خیلی ها قبل از من زده اند و فایده ای ندارد گفتن شان. ما اسیر عادت هایی دور و دراز هستیم که پدر در پدر (فمینیست های عزیز ناراحت نشوند ، این موارد مادر در مادر هم به ارث می رسند!) به ارث می بریم و برده ایم. قانون گریزی، تعصب ، کج فهمی و کمبود مطالعه ، تنبلی ، حسادت ، لجاجت و این فهرست تمامی ندارد. به این خاطر بود که سیاسی بازی را تعطیل کردم. یک بار هم در این باره توضیح کوتاهی در این وبلاگ داده بودم که این بار می خواهم آن گفته ها را کامل تر کنم.

 

اما کاری که همیشه دوست داشتم و دارم بررسی آثار خلق شده ی فرهنگی و هنری است. هر چه می خواهد باشد، فیلم یا داستان. شعور بررسی عکس و نقاشی را ندارم! شاید به این خاطر که نقاشی ام هیچ وقت خوب نبود و با خط کش هم نمی توانستم یک خط صاف بکشم! اما واقعا کتاب خواندن را دوست داشته و دارم. شب امحتان ریاضی ترم گذشته داشتم " میراث شوم" سالتیکف را می خواندم و آخر سر هم گند عجیبی در امتحان زدم! نمی گویم عادت خوبی است. این هم یکی دیگر از ایراد های من و بعضی ایرانی های دیگر است که نمی دانیم هرکاری را چه وقت انجام دهیم. خلاصه این که فکر می کنم این طوری دارم کار درست را انجام می دهم. مشکل ما فرهنگی است و به نظر در مملکتی که برای حق مولف به اندازه ی پرمگسی هم ارزش قایل نیست و نویسنده های مطرحش در گمنامی می میرند و در اوج شهرت و در میان خیل هواداران جان برکفی که دو ساعت پیش نام نویسنده ی محبوب شان را برای اولین بار شنیده اند! به خاک سپرده می شوند، نمی توان به دنبال خوش بختی و سعادت گشت. جرم اندیشه را دست کم نگیرید! می تواند اساس هر بدی را از ریشه بکند.

 

دوستی در مورد نحوه ی نقد کتاب من حرف هایی داشت و مخالفت هایی. راستش دقیقا نفهمیدم نظرش چیست و چه تغییری باید بکنم تا نوشته هایم بهتر شوند. منتظرم تا برایم نظر بگذارد و نظرش را واضح تر و دقیق تر بگوید. نمی خواهم نقد کتابم به نقالی تبدیل شود و جاذبه های کتاب برای خواننده ای که احیانا مشتاق به خواندن آن کتاب است بی انگیزه شود ، این تفاوتی است که به نظر من باید میان یک وبلاگ نقد کتاب و جلسه ی حضوری نقد کتاب باید لحاظ شود. از همه ی دوستانی که احیانا گذارشان به این بلاگ می افتد می خواهم اگر فکر می کنند این وبلاگ به هر ترتیب باید تغییر کند و چیزی بشود غیر از آن چه الان هست ، نظرشان را برایم بنویسند. می دانم وبلاگ شاید خصوصی ترین حریم یک نویسنده ی اینترنتی است و باید تماما آیینه ی علایق و خواسته های نویسنده اش باشد، اما یک مقدار در پیدا کردن خط مشی ام گیج شده ام. می خواهم یک راه فرار از وضع فعلی ام پیدا کنم. کسی راهی سراغ دارد؟

|+| نوشته شده توسط شاهین نصیری در بیست و ششم مهر 1386  |
 
 
بالا